جمعه 29 اردیبهشت1385
من در تنهایی , بی کسی و سیاهی وجودم به دنبال لحظه های ناب می گردم.
من تنها نیستم . بی کس نیستم .سیاه نیستم. من همان لحظه ی نابم.
یکشنبه 24 اردیبهشت1385
بوسه ی شبانه ی کودکم را بدرقه کردم
پتویش را شایسته ی بالینش ساختم
و به دست رویای کودکانه ی خواب سپردمش
و به انتظار دیدنش در فردا ها
چشم امید بستم.
امروز می نویسم:
فردا یک ثانیه ی بعد بود.
فردا ثانیه های بعد بود.
فردا زمانی نه چندان دور بود.
فردای کودکم امروز بود ........
بزرگ شد و من نفهمیدم
و من نفهمیدم
و من نفهمیدم
و دانستم:
اسب های احمق خانه مان ,
شرشر باران خنده ها و گریه هایمان ,
سکوت و زمزمه ی شبانه مان ,
حلیم روزهای روزه مان , * *
و سقف کوتاه خواسته هایمان * * که برف بازی نکردیم .....* *
* * * * *دیروز بود.
(گفتنی ها کم نیست . من و تو کم گفتیم .)
صدای کودکانه اش یادم هست که خواند :
نازنین ها
از سپیدی تا سیاهی گم شدیم اندر میان خویشتن
جستجویی لازم است.
کودکم را به نیل می سپارم .باشد همچون آنان که رستگار شدند.
پروردگارا سبز بودن را به نامش جاودانه کن .
( هر صبح با دیدن خورشید زنده شو )
جمعه 22 اردیبهشت1385
(دیروز برای اولین بار پرستو رو دیدم , اون دور نبود .احساس یه علاقه ی گنده نسبت بهش دارم )
سر ظهیر الدوله , هنوز نرسیده به قبرستون کوچک رویافام , پرستو گفت : وقتی بارون میاد قبرستون یه حال و هوای دیگه داره. تو دلم گفتم :حتما" مرده ها چتر می گیرن روی سرشون.چترای قرمز.
پرستو گفت: احساس می کنم سکوت مرده ها رو به هم میزنیم. ولی این بار من هیچ جوابی براش نداشتم . چون
من هنوز زنده ام . زنده .
( عکس از : کیانا فرهودی )
یه عده دور قبر فروغ ـ یه عالمه گل رز قرمز پرپر شده ـ و یکی که ترانه های دلتنگی فروغ رو براش مرور میکرد .
نا آگاه از اینکه داشت خاطرات درد رو زنده می کرد , آره داشت یه جورایی خیلی چیزا رو برای خفته ی زیر خاک یادآوری می کرد.
تو دلم گفتم : اگه دلش بگیره؟؟؟
جمعه 22 اردیبهشت1385

ساعت 4:13 بعد از ظهر ۵ شنبه : من و کودکم هردو توی یه قبرستونیم
ما اومدیم برای زندگی , نه مردن .
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
لا اله الا الله
به عدد همه ی موجودات عالم
((در یک تکه نان از کمال تبریزی ))
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385
صورتت را لمس میکنم
تا در کوری این خود , چهره ات را بینا باشم.
دوشنبه 18 اردیبهشت1385
* * * * * * * * * * * * * * * * *
* * تو چشمات گم شدن صد تا ستاره * *
* * * * * * * * * * * *
* * * * *
دوشنبه 18 اردیبهشت1385
هوای چشم هایم گرچه بارانی ست
درون دل ولی خورشید پنهان نیست
وجودم گرچه ترسان از غم غربت
درون دل ولی بوی امید آید![]()
یکشنبه 17 اردیبهشت1385
فروغ از چشم, رخت بر بسته
سکوت جاری ست بر ذره
نقابی حائل چهره
نفس آرام و پر درده
سقوط شعر حاکم وار
نزول اشک بی پرده
حضور ترس غوغاگر
درون این تن مرده
دگر در باد طوفنده
نبود آن تن زنده
سراسر وحشت و مرگه
در این تاریک بی پهنه
هراس باد سر زنده
که سرو و کاج افکنده
بدون بوسه و باده
بدون ماَمن و خانه
مثال برگ افتاده
مرا بر کنج بنهاده .
نگاهم سرد و افسرده
سراسر منتظر مانده ,
دگر بی صبر و افتاده
خموش از باور مرده (خموش از باور مرده )
ز فرط رنج بیهوده
تو را با چشم می باره
ولی جانا
در این تاریک بی باده
ندانستی که دل تنگه ه ه ه ه ه
شنبه 16 اردیبهشت1385
زوزه می کشند خاطرات مرور لحظه های آفتاب
ناله می کنند ظلمت شامگاهان بی تاب
جمعه 15 اردیبهشت1385
گرم , صمیمی
مهربون و مهمون نوازه
" اگه سردته بیا کنار آتیش "
امید به آرامش و خوشحالی دارم ,
پس من شادم
ولی تو ,
" روزهای بارانی ام را نادیده نگیر "
سکوتم را باش ,
پس از باران با تابش خورشید
سراسر آسمانت را ریسه های طلایی می بندم ,
به پاس بودنت
مهربانم ,,,
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385
سلام خدای مهربونم ,
مهربونترینم
می بینی
بالاخره همت کردم و وبلاگم رو ساختم.
" لحظه لحظه ی آذرکده ی من به نام تو"
قبول؟
یا حق

