سه شنبه 23 خرداد1385
ببین چقدر باشکوهه , درست مثل تو .
مثل تن تو ( دستای تو )
مثل روح تو ( دنیای تو )
دوشنبه 15 خرداد1385
رسول نور
ادامه ی مطلب قبل ( رسول ) :
هنگامه ی صبح تاریک پروانه در حصار پیله اش بود .
گاه تولد رسید
پیله را درید و پروانه شد
و بینا شد بر نور صبحگاهان و شامگاهان
او پروانه بود و تو نور بودی

تمام شب بر سر پیله نور آوردی -دعا خواندی- شیون کردی - تا روزی پرواز پروانه را نظاره گر باشی.
( پروانه در خانه ی ابریشمین خود در اندیشه ی هراسی مبهم )
صبح ها می آمدند - نور می آوردند - و تو در نور خدا ادغام می شدی ..........
و باز , گاه شب که خداوند خورشید را خواب می کرد , پدیدار می شدی .
او پروانه بود و تو نور بودی
صبح می شود هر روز - صبح ها آمدند و می آیند - با نور - بی ترس و تو هستی ...
یکشنبه 7 خرداد1385
رسول
چراغی نمونده بود
همه ی کبریت ها هم سوخته بود
و دخترک کبریت فروش هم ....
شب بود - نور نبود - ترس بود - خواب نبود
اومدی,
شمع شدی ,
شعله شدی ,
نور شدی .
شب بودولی تاریک نبود ,
نور بود - ترس نبود - خواب بود
صبح شد ,
نور بود - ترس نبود - پروانه بود - تو نبودی ........
شب نبود ولی تاریک بود

