شنبه 24 تیر1385
شنبه 24 تیر 1362 شنبه 24 تیر 1385
این خانوم کوچولوی ۵ ساله , دم اذان صبح ۲۳ ساله میشه .
نمی دو نم خوبه , نمی دونم بده
( کسی چه می دونه شایدم خیلی خوبه )
ناز نفس همتون , برام دعا کنید
( که آروم بشم )
( که خوشبخت باشم )
تولدم مبارک ؟؟؟
پنجشنبه 15 تیر1385
اینجا همه چی بوی نا می ده , از نم گرفته تا نای ناکسی
یکشنبه 4 تیر1385
صدای پای زمین می آید
برای در آغوش کشیدن تو ,
سفر هموار می شود
و این بار
همه چیز در گردش است
زمین می چرخد
دنیا می گردد
و ثانیه ها به نور می رسند
و اتفاق می افتد
سریعتر از جوانه ی گندم
باز امید خورشید تنها می شود
و باز بحران حقیقت مادر
دنیا رنگ خاطره می گیرد
و زمان رنگ غبار
عقربه ها ایستاده اند
و سکون
پیاده شوید .
باید جاده ها نزدیک شوند
برای مسافری دیگر
صبر کنید !!!
دستم به نشانه ی رخصت
به خدا می رسد
نگاهم مکن
تو می خواهی , پس برو
" ملحفه های سفید را ,
تو پهن کن
بر تن سازه هایمان .
این بار باران می نشیند
بر خاک وجودمان
تو چتر را بردار ,
من می خواهم گل شوم . "
دست هایم آغشته به دعا
به خدا می رسند ,
تو می خواهی , پس برو
' بسرایید
ترانه ی
هق هق باران را '
ماهی ها آزاد شدند با دستان ما ,
آماده ی سفر می شوی با دستان من
تشنه ای ؟
آب را بیاورم ؟
تو می خواهی , پس برو ,
گل های رز سپید را آب داده ای ؟
حقیقت را بر داشته ای ؟
جایی برای نشان یاد بود من گذاشته ای ؟
خبر از تپش روز ها ندارم
پس بنوازید ;
می خوانم :
' می آید با سیب سرخی '

