دوشنبه 20 آذر1385
صدای باران آمد بر زمین خشک صورتم
بوی خاک آمد امشب از بستر چشم های بسته ام
بگذار بسته بماند , برای خاموشی حقیقت
تا که باور کنم زمانی را که , جز کابوس شبانه ای نبود
و تلخی دنیا بود زیر دندان هایم ,
به رسم عادت خواب های زمانه
آری خواب می بینم
...
یکشنبه 19 آذر1385
یه قصه ی قدیمی
تلاطم من از سکوت ده ساله ام بود مرا سرزنش نکن .
دیگر تاب و توان سرزنش هایی را که لایقش نیستم ندارم
مرا به مثال یک چوب ایستا در زندگیت دانستی , نمی گویم عروسک , چرا که با عروسک هم حرف زدی
یک تکه چوب که فقط در گوشه ای می سوخت برای گرما بخشیدن ولی حتی گرمایش را نفهمیدی.
من شعله می کشیدم تا سایه ات بر روی دیوارها
بزرگتر بلندتر و با استقامت تر شود
اما تو
روی من آب می ریختی
کودکم را عروسک خطاب کردی و غم چشم های کوچکش را در دلم جاودانه ساختی
چشمم را بر سیاهی ها بستم تا شاید روشنی ها را از میان پلک های خسته ام بینا باشم , ولی تو نور چشمانم را گرفتی
و بر من مهر نیستی زدی
.....
چهارشنبه 15 آذر1385
امروزها مهربانی ام را به رخ می کشم , تا فرداها آن را به آتش نکشم
