شنبه 9 دی1385
بازی شب يلدا ی زمستونی !!
۱-وقتی ۷ سالم بود , یه همسایه ای داشتیم ,که یه پسری داشت ,که ۷ سالش بود, به نام آیین
یه روز دعوامون شد و من تصمیم داشتم بزنمش
(نکته : توی دعواهامون بی شک بزن بزن می شد )
چند لحظه بعد : آیین با دوچرخه توی دیوار بود.
فقط نفهمیدم چرا دوچرخه ش از وسط نصف شد D:
2- ( وقتی یه دختر بچه بودم ) یه عالمه کبریت توی فرش فرو می کردم و فکر می کردم که تیر چراغ برق ان و بعد دونه دونه روشنشون می کردم و شهر تیله ایمو نور افشانی می کردم و حالشو می بردم
قطعا" این بار واضحه که چرا فرش آتیش گرفت D:
( هنوزم این کارو دوست دارم و همیشه آتیش بازی از بهترین تفریحاتم بوده )
۳- ( وقتی ندا کوچک بود ) اون موقع ها خیلی جو علم داشتم و کلی آزمایش می کردمو حرکت های علمی میزدم و خلاصه
جاتون خالی یه روز تصمیم گرفتم عسل درست کنم ((=
یه شیشه برداشتم و توش آب ریختم و چند تا قند , بعد گذاشتمش توی آفتاب
وقتی رفتم دیدم مزه ی آب قند می ده , اندیشه کردم که زنبورا برای عسل درست کردن یه غلطی با این گلا ( گل ها ) می کنن
=> نشستم هی گل کوبیدم و عصاره گرفتم و با یه عالمه قند ( حدودا" یه کله قند خرد شده ((= ) ریختم توی آب و گذاشتم توی آفتاب
8-: آخرشم نمی دونم چرا نشد
( فکر کنم باید توش چسبم می ریختم ) D:
۴-کوچکتر که بودم انگار هم زورم زیادتر بود هم تحمل دردم بیشتر
از بلند کردن چیزای سنگین و کوه رفتن های هر روزه ی ۴ صبحی بگیر تا انواع مصدومیت ها که سرم می اومد و صدام در نمی اومد
- اگه یه شب تا صبح بالا می آوردم و روبه موت می افتادم, امکان نداشت کسی رو بیدار کنم
- بعضی وقتا هم کرم از خودم بود البته D:
به این صورت که یه دفعه ( دبستان بودم ) جو زور زیاد و ضد ضربه بودن منو گرفت و خواستم امتحان کنم اگه ماشین از روی پام رد بشه چی میشه l:
باورتون می شه ؟ l:
بابام که داشت ماشینو می آورد توی پارکینگ پای مبارکو گذاشتم زیر چرخ عقب
یه لحظه احساس کردم دیگه پا ندارم l:
ولی کور خوندید چون دارم D:
جدی هیچیم نشد, حتی نشکست
هنوزم نفهمیدم چطوری پام له نشد l:
۵- جدی شدم :
معمولا" دروغ آدما رو به روشون نمی آرم ,
و فقط اگه چند بار دیگه تکرار بشه نسبت به اون آدم بی توجه , بی احترام و سرد میشم بدون اینکه حتی بفهمه چرا
دیگه چه خبر D:
حالا من برم سراغ کی ؟ ?-:
" حنان خوبم "
ناتانیل و مهدی کمالی و انوش عزیز
جمعه 1 دی1385
" هنگام رقص عاشقانه و پرواز شاپرک
آن زمان,که این ساقه ی نازک به استحکام تن تو ریشه داد ,
در بستر جنون بید و باد ,
کز شهد جان تو , تپیدن گرفت دست های بی رمق
در درک آتش نفست سوخت بال های من "
پی نوشت :
پاییز هم تمام شد ...
