شنبه 26 اسفند1385
چند وقت پیش این شعر اخوان ثالث رو توی بلاگ یه دوستی خوندم , دلم خواست منم بنویسمش ...
خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهء چشم تو سياه
!پوپکم! آهوکم
"سیاوش کسرایی " هم میگه :
لانه ام در باغ صیاد است
بشنوید ای تندرایان ـ تن آسوده
سینه ام در هر دمی آماجگاه ـ تیر ـ بیداد است
.پند گویان می دهندم پند
:ماندنت , بیهوده اینجا ماندنت تا چند
بال بگشا , دل بکن از این خطر خانه
آشیان بردار از شاخی که هر دم در کف ـ باد است
.من ولی در باغ می مانم که باغم پر گل ـ یاد است
وز فراز چشم اندازم فراوان پرده ها پیدا
:برگ افشان ـ درختان ـ تبر خورده
مرگ شبنم ها
سرکشی خارها و جستجوی ریشه ها در خاک
عطر پنهان ـ بهاری زندگی آرا
.این چه فریاد است
بلبلان ـ خسته بال ـ خار در پهلو !؟
مرگ ,در باغی که هر گلدانه ی ـ خشمی در آن رویاست
مرگ در باغی که من دارم
در کنار ـ غنچه های تنگدل زیباست
.آری آری من به باغ خفته میمانم
باغ , باغ ماست
پنج روزی بیش و کم, گر پای مال ـ پای ـ صیاد است
.
سه شنبه 22 اسفند1385
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند زلب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار !
هشدار که من مست می هر شبه هستم
( سیاوش کسرایی )
دوشنبه 21 اسفند1385
در نبرد زمان , من بودم و من

جمعه ۱۸ اسفند ۸۵ عکس از : کیانا فرهودی
سه شنبه 8 اسفند1385
انتظار روز برفی...
نفهمیدم راز بید برفی بود
یا شمعی که به ناز نفس های تو
زنده باد گفت به گرمای دستان تو
که دل سپردی به نگاه دیگر گونه ی من
نفهمیدم راز بید برفی بود
یا شبانه های بی گهواره من
که ... سر سپردم به بالین افسانه های با تو
عجب سکوتی بود !!!

