یکشنبه 20 خرداد1386
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
کدام فتنه ی بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
( چرا هراس ؟ چرا شک ؟ )
(حمید مصدق)
سه شنبه 15 خرداد1386
تمشک
من اینجا به شیوه ی پریان دریایی خفته ام
در بستری که نفس هایش, اضطراب نفس های تو را, میان نرمی گل های قاصدک جستجو می کند
من تمشک خورده ام
و باد می وزد
" موهایم پر اند از گره هایی که کور نیستند "
حتما" نوبت باران است
چهارشنبه 9 خرداد1386
امشب حکایت دگری ست
نه حرف فندق های سوخته است
نه دل شکسته ی ماهی دریای من
ذهنم شنا کردن را فراموش کرده است
دارد غرق می شود
پاهایم روی زمین است
حتما" دنیا بر عکس شده
کمک ــ زمین هم دارد غرق می شود ــ
او را نجات بده
او را نجات بده ــ واجب تر است
زمین را که نجات دهی , انگار مرا نجات داده ای
امانتدار ریشه هایم است
نمی خواهم داغدار گل و لای شوم
نمی خواهم چشم انتظار سنگ ها و صخره ها باشم
چله نشینی پریان دریایی را نمی توانم
وای , نفس تنگی نیلوفران آبی را بگو
شتاب کن عزیز جانم ــ شتاب کن
تن من نجات می خواهد
هراسان مباش ــ درد ندارم و خدا را در کنارت می بینم ــ چون همیشه
باز هم برایت می نویسم
این بار روی تن خودم

