چهارشنبه 6 تیر1386

این روزها دل گرفتگی هایم کارخانه ای اند
در بی تلاشی و رخوت تهوع مداوم دارم
همه چیز در قعر هیاهو فرو می رود
دود , صدا و جایی که سبز نیست
دور از اندیشه زندگی , حماقت را معنا کرده ام
و من بی رحم تر از همیشه , زمان را می کشم
و بی فکرتر از همیشه بر کفنش امضا می زنم
و از این احمقانه تر نمی شود که در فراقش گریه سر می دهم و دوباره آن را می کشم
من دلم می خواهد و دلم می خواهد و فقط دلم می خواهد
- اندیشه ای ندارم که دلم را همراه شود -
سال هاست که چیزی نساخته ام
ای کاش هنوز "LEGO" و " خونه سازی" های کودکی ام را داشتم
تا شرم می کردم
تا به یاد می آوردم تمام خانه هایی را که می ساختم
ــ من روزگاری دست هایم ساختن را می شناخت ــ
من زمانی اندیشه ای داشتم که با آن شهری بنا می شد که بازار هم داشت
من به تنهایی جهاد سازندگی , راه و ترابری , کشاورزی و ... بودم
وقتی که صبح می شد , من تمام شهر را بیدار می کردم ــ مردمش را به دنبال کار می فرستادم ــبرای کودکانش غذا می پختم ــ درختانش را آب می دادم ــ حتی میهمان هم دعوت می کردم و از او پذیرایی می کردم ــ
من تمام مردم را سوار ماشین می کردم و تمام ماشین ها را راه می بردم ــ
من بعد از کار خسته می شدم و روزنامه می خواندم ــ
من هنگام شب برای کودکان شهرم قصه می گفتم ــ
من شب را می ساختم و همه شهر را در خواب می کردم و تا صبح از آن پاسداری می کردم ــ
ــ من با تفنگم به هرکس که به حریم زندگی مان تجاوز می کرد , آب می پاشیدم ــ
زخمی که می شدم , یادم می آمد که من یک پزشکم ــ
گاهی مخترع و گاهی مکتشف
روزگاری , شاخه درخت گیلاس که شکست , من درمانش کردم حتی پرستاریش را هم خودم به عهده گرفتم
ــ برایش سوپ سبزیجات با ادویه خاک می پختم ــ
من همیشه کار داشتم - ظهر های تابستان که همه خواب بودند , من باید سر کار می رفتم
و اگر گاهی بچه ای داشتم , باید با دست پر نزدش باز می گشتم , گرچه خیلی وقت ها فقیر بودم و به سختی حتی نانی برای خوردن داشتم , ولی با تمام ضعف جسمی دست از کار بر نمی داشتم .
اگر زن داشتم یا اگر شوهر , فرقی نمی کرد چون بهترین بودم
ــ من حرف های همسرم را می فهمیدم , همسرم را دوست می داشتم , کاهی برایش گل می خریدم و همیشه حمایتش می کردم .
آجر نداشتم ولی بی شک با چادر برایش خانه می ساختم ــ
نقشه خانه مان را همان موقع که دست گرفتن مداد را یاد گرفتم , کشیدم ,
بارها و بارها
پولدارتر که شدم خانه را رنگ کردم و حیاطش را خودم گل کاری کردم
زمینش را خودم سبز کردم
و ( خورشیدش را زرد )
من ۱۲ تا مداد رنگی داشتم و با آنها تمام زندگی ام را ساختم و پرداختم
وقتی مداد رنگی سبزم شده بود یک بند انگشت باز هم دست از کار نکشیدم
من کودک بودم
من مدام کار می کردم و می ساختم و شب ها با خستگی کار روزانه , در آسایش می خوابیدم
و خوشحال بودم
من کودک بودم
و فقط یک کودک
ــ من بزرگ شده ام ؟ ...

