چهارشنبه 29 اسفند1386
در بی سر پناهی سقف ها
می توان پناه برد , به عشقبازی لب های خیس از باران
دست هایت را باز کن ,
دست هایت را باز کن
می خواهم محاط شوم در قالب این نقطه از دنیا
می بینی ,
می بینی چه بی پروا شدم ,
حرف از بوسه و لب های آشنای تو می زنم
تنم زیر دست هایت می لرزید وقتی نگاهت خودش را به برهنگی ام معرفی می کرد
دست هایت را برایم باز کن
من هم کم خونم هم کم عقل
رگ هایم دارند خشک می شوند
با اشک هایت رقیقم کن
" ایمان دارم که محتاج آغوشی "
( انکار نمی کنم )
مادر از کمبود کلسیم می گوید
اما من
در اندیشه ی سبزه ی عید
فکر می کنم .
می خواهی سبزه ی عیدت باشم ؟
توی دستانت جوانه بزنم , قد بکشم ؟
هر شبت عید می شود
من هر شب جوانه ای خواهم زد
فکر می کنم .
می خواهی به اعتماد دلت ریشه دهم ؟
فقط
باید دلت بزرگ باشد
می خواهم به اندازه ی جنگلی ریشه کنم
شنبه 4 اسفند1386
" چقدر ساکت بودم "
به یاد دارم بغل بود و بوسه های تو
جای صبوری هایم , پر شد از سو ء تفاهم
برایت گفته بودم از اشک هایم
و بیگانه های تبعیدی نظاره گرش شدند
دلم را با تبر داغ بشکاف
دست هایم با غریبه ها , غریبی می کنند
تو که دست هایت را از لای در نشانم دادی
مگر مادر نبودی
مهر دندان های عشق , که شوق هر بار دیدنشان , بهانه ی خنده هایت را می خواست
روی قدم به قدم روزها نقش بست
ظلمت تمام شب هایی که گذشت و فراخوان سحر شد گاهی ,
که سکوت بود و صدا
گوش های من عابد بودند
فروغ : ای یار , ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
تاریخ تنم خالی بود از زاویه ای به نام آغوش ,
که در امن گاه تنت سقف خانه ام را ساختم
پس چرا گریه هایم را به آغوش نکشیدی ؟
فروغ : پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

