چهارشنبه 29 اسفند1386
در بی سر پناهی سقف ها
می توان پناه برد , به عشقبازی لب های خیس از باران
دست هایت را باز کن ,
دست هایت را باز کن
می خواهم محاط شوم در قالب این نقطه از دنیا
می بینی ,
می بینی چه بی پروا شدم ,
حرف از بوسه و لب های آشنای تو می زنم
تنم زیر دست هایت می لرزید وقتی نگاهت خودش را به برهنگی ام معرفی می کرد
دست هایت را برایم باز کن
من هم کم خونم هم کم عقل
رگ هایم دارند خشک می شوند
با اشک هایت رقیقم کن
" ایمان دارم که محتاج آغوشی "
( انکار نمی کنم )
مادر از کمبود کلسیم می گوید
اما من
در اندیشه ی سبزه ی عید
فکر می کنم .
می خواهی سبزه ی عیدت باشم ؟
توی دستانت جوانه بزنم , قد بکشم ؟
هر شبت عید می شود
من هر شب جوانه ای خواهم زد
فکر می کنم .
می خواهی به اعتماد دلت ریشه دهم ؟
فقط
باید دلت بزرگ باشد
می خواهم به اندازه ی جنگلی ریشه کنم

